معراج السعاده +2
در بيان بعضى مقدمات نافعه، از بيان حالات نفس و منفعت فضايل اخلاق و مضرت رذايل آن :
شناختن نفس مقدمه شناختن خدا
بدان كه كليد سعادت دو جهانى، شناختن نفس خويشتن است، زيرا كه شناختن آدمىخويش را اعانتبر شناختن آفريدگار خود مىنمايد.چنانكه حق - تعالى - مىفرمايد: سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق«
يعنى: «زود باشد كهبنمائيم به ايشان آثار قدرت كامله خود را در عالم و در نفسهاى ايشان، تا معلوم شودايشان را كه اوست پروردگار حق ثابت «فصلت (سوره 41)، آيه 53.
و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - منقول است كه: «من عرف نفسه فقدعرف ربه» يعنى: «هر كه بشناسد نفس خود را پس به تحقيق كه بشناسد پروردگار خودرا« .
و خود اين ظاهر و روشن است كه: هر كه خود را نتواند بشناسد به شناخت ديگرى چون تواند رسيد، زيرا كه هيچ چيز به تو نزديكتر از تو نيست، چون خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى؟
تو كه در علم خود زبون(عاجزوناتوان) باشى عارف كردگار چون باشى
تاثير شناختن نفس در تهذيب اخلاق
و نيز شناختن خود، موجب شوق به تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق و باعثسعى در دفع رذائل مىگردد، زيرا كه آدمى بعد از آنكه حقيقتخود را شناخت ودانست كه: حقيقت او جوهرى است از عالم ملكوت كه به اين عالم جسمانىآمده باشد، كه به اين فكر افتد كه: چنين جوهرى شريف را عبث و بىفايده به اين عالمنفرستادهاند، واين گوهر قيمتى را به بازيچه در صندوقچه بدن ننهادهاند، و بدين سببدر صدد تحصيل فوائد تعلق نفس به بدن بر مىآيد، و خود را به تدريجبه سر منزلشريفى كه بايد مىرساند.
و گاه است كه گوئى: من خود را شناختهام، و به حقيقتخود رسيدهام.زنهار زنهار،كه اين نيست مگر از بىخبرى و بىخردى.عزيز من چنين شناختن را كليد سعادتنشايد، و اين شناسائى ترا به جائى نرساند، كه ساير حيوانات نيز با تو در اين شناختنشريكاند، و آنها نيز خود را چنين شناسند.زيرا كه: تو از ظاهر خود نشناسى مگر سر وروى و دست و پاى و چشم و گوش و پوست و گوشت، و از باطن خود ندانى مگر اينقدر كه چون گرسنه شوى غذا طلبى، و چون بر كسى خشمناك شوى در صدد انتقامبرآئى، و چون شهوت بر تو غلبه كند مقاربتخواهش نمائى و امثال اينها، و همهحيوانات با تو در اينها برابرند.
پس هرگاه حقيقت تو همين باشد از چه راه بر سباع(درنده گان)و بهائم(چهارپایان)، مفاخرتمىكنى؟ و به چه سبب خود را نيز از آنها بهتر مىدانى؟ و اگر تو همين باشى به چه سببخداوند عالم ترا بر ساير مخلوقات ترجيح داده و فرموده:
»و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا«
يعنى: «ما تفضيل داديم فرزندان آدم را بر بسيارى از مخلوقات خو د. « اسراء، (سوره 17)، آيه 70.
و حال اينكه در اين صفات و عوارض، بسيارى از حيوانات بر تو ترجيح دارند.
پس بايد كه: حقيقتخود را طلب كنى تا خود چه چيزى، و چه كسى، و از كجاآمدهاى، و به كجا خواهى رفت.و به اين منزلگاه روزى چند به چه كار آمدهاى، تو رابراى چه آفريدهاند.و اين اعضا و جوارح را به چه سبب به تو دادهاند، و زمام قدرت واختيار را به چه جهت در كف تو نهادهاند.
و بدانى كه: سعادت تو چيست، و از چيست، و هلاكت تو چيست.
و بدانى كه: اين صفات و ملكاتى كه در تو جمع شده استبعضى از آنها صفاتبهايماند، و برخى صفات سباع و درندگان، و بعضى صفات شياطين، و پارهاى صفاتملائكه و فرشتگان.
و بشناسى كه: كدام يك از اين صفات، شايسته و سزاوار حقيقت تو است، و باعثنجات و سعادت تو، تا در استحكام آن بكوشى.و كدام يك عاريتاند و موجب خذلانو شقاوت، تا در ازاله(برطرف کردن) آن سعى نمائى.
و بالجمله آنچه در آغاز كار و ابتداى طلب، بر طلب سعادت و رستگارى لازماست آن است كه: سعى در شناختن خود، و پىبردن به حقيقتخود نمايد، كه بدون آنبه سر منزل مقصود نتوان رسيد.
تركيب انسان از جسم و نفس
اگر خواهى خود را بشناسى، بدان كه: هر كسى را از دو چيز آفريدهاند: يكى اين بدنظاهر، كه آن را تن گويند، و مركب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى وغير اينها.و آن از جنس مخلوقات همين عالم محسوس است، كه عالم جسمانياتاست.و اصل آن مركب از عناصر چهارگانه است كه «خاك، آب، باد و آتش» است، وآن را به همين چشم ظاهرى مىتوان ديد.
و يكى ديگر «نفس» است كه آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند، و آنجوهرى است مجرد از عالم ملكوت، و گوهرى ستبس عزيز از جنس فرشتگان و عقول قادسيه(مراد همان «عقول دهگانه» بنابر نظريه فلاسفه «مشاء» و «عقول» انوار بىشمار بنابر نظريه حكماء اشراقمىباشد) و درى استبس گرانمايه از سنخ مجردات، كه خداى - تعالى - بهجهت مصالحى چند - كه شمهاى از آن مذكور خواهد شد - به قدرت كامله خود ربطىميان آن و اين بدن ظاهرى قرار داده و او را مقيد به قيد علاقه اين بدن و محبوس درزندان تن نموده، تا وقتى معين و اجلى موعود، كه قطع علاقه نفس از بدن مىشودرجوع به عالم خود مىكند.
و اين نفس را به چشم ظاهر نتوان ديد بلكه ديده نمىشود مگر به بصيرت باطنيه.وهر گاه حديث نفس يا روح، يا جان، يا دل، يا عقل مذكور شد همين جزء اراده مىشود،بلكه هرگاه انسان و آدم نيز گفته شود، به غير از اين، چيز ديگر مراد نيست، زيرا - چنانكه مذكور خواهد شد - حقيقت انسان و آدمى همين است.
پس بدن، آلتى است از نفس كه بايد به آن حالتبه امورى چند كه مامور است قيامنمايد.
و بدان كه: شناختن حقيقت «بدن» ، امرى استسهل و آسان، زيرا دانستى كه آن ازجنس ماديات است و شناختحقايق ماديات، چندان صعوبتى(سختی) ندارد.و اما «نفس» ، چون كه از جنس مجردات استبه حقيقت او رسيدن و او را به كنه، شناختن در اينعالم ميسر نيست، - رو مجرد شو مجرد را ببين - و از اين جهتبود كه بعد از آنكهحضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - شرح حقيقت او را خواستند حضرت بياننفرمود، خطاب رسيد كه:
» و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربی« اسراء، (سوره (17)، آيه 85
يعنى: «از تو از حقيقت روح سئوالمىكنند، بگو كه «روح» از امور پروردگار است و از عالم امر(عالم مجردات) است« .
و بيش از اين رخصت نيافت كه بيان كند.
بلى هر گاه نفس انسانى خود را كامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از براى آن مىتواند شد كه آن را بشناسد.بلكه هر گاه در اين عالم نيز كسى نفسخود را كامل نموده باشد و بخواهد به سر حد كمال برساند و علاقه او از بدن كم شود،دور نيست كه تواند فى الجمله معرفتبه نفس بهم رساند.
راه شناختن نفس
بدان كه: آنچه گفتم آدمى را غير از همين بدن مادى و صورت حسى، جزوى ديگرهست مجرد(غیر مادی)، كه آن را «نفس» مىگويند، اگر چه فهميدن و دانستن آن صعوبت داردوليكن هر گاه كسى به نظر تحقيق، تامل كند اين مطلب بر او ظاهر و روشن مىشود،زيرا كه: هر كه ساحت دل خود را از غبار عالم طبيعت پاك كند و علايق و شهواتحيوانيت را اندكى از خود دور نمايد و آئينه دل را از زنگ كدورات اين عالمفى الجمله جلائلى(پاک) دهد و گاه گاهى در دل را بر روى اغيار نابكار ببندد و با محبوبحقيقى خلوتى نمايد و با حضور قلب، متوجه به عالم انوار شود و با نيتخالص مشغولبه مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهى تفكر در عجايب ملك(عالم ماده) و ملكوت(عالم مجردات)جمال و جبروت قادر ذو الجلال كند، البته از براى او حالتى نورانى و بهجتى عقلى حاصل مىشود كه به سبب آن يقين مىكند كهذات او از اين عالم جسمانى نيست، بلكه از عالم ديگر است.
و راهى ديگر كه به سبب آن بتوان دانست كه آدمى را غير از اين بدن، جزئى ديگراست كه از جنس بدن نيست، «خواب» است، كه در خواب، راه حواس بسته شود و بدناز حركتبازماند و چشم از ديدن، و گوش از شنيدن بسته، و تن در گوشهاى ساكن وبىحس شود و با وجود اين، در آن وقت آدمى در آفاق و اطراف عالم مشغولسير كردن باشد و با اصناف خلايق در گفتن و شنودن.بلكه اگر نفس را فى الجمله صفائىباشد در عالم ملكوت راه يابد، و از آنجا امور آينده را ببيند و بشناسد و بر مغيبات(غیبها)،مطلع شود، به نوعى كه هرگز در بيدارى و در وقتى كه اين بدن در نهايت هوشيارى استنتواند بدان رسيد.
و راه ديگر آنكه: آدمى را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است، و با آنهاپى مىبرد به حقايق اشياء و مىفهمد امورى چند را كه نه از اين عالم است و نه مىداندكه از كجا اين امور داخل قلب او شده و از كجا فهميده و دانسته.بلكه گاه است كه: دريك لحظه، فكر او از مشرق به مغرب و از «ثرى» (خاک و زمین)تا «ثريا» (آسمان)رود، با آنكه تن او در عالمخاك محبوس و ايستاده.
و بالجمله اين مطلب امرى است كه بر هر كه اندكى تامل نمايد، مخفى و پوشيدهنمىماند.و در كتاب الهى و اخبار ائمه معصومين در مقامات متعدده اشاره به آن شده،مثل قول خداى - تعالى - كه خطاب به سيد رسل مىفرمايد:
»قل الروح من امر ربى« اسراء (سوره 17) آيه 85.
يعنى: «بگو در جواب كسانى كه سؤال مىكنند از تو ازحقيقت روح انسان، كه: «روح» از جمله كارهاى الهى است و از عالم امر است.«
»الا له الخلق و الامر « اعراف (سوره 7)، آيه 54
يعنى: » عالم امر، خدا را است، و عالم خلق خدا را . «
هر چه به مساحت و «كميت» در آيد آن را «عالم خلق» گويند و روح انسانى چون مجرد است آن را مقدار و كميت نباشد.
و ديگر مىفرمايد:
»يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية. «
يعنى: اى نفس قدسى مطمئن و آرام يافته! به ياد خدا به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو ازاو خشنودى و هم او از خشنود است.فجر، (سوره 89)، آيه 27 و 28
و ديگر مىفرمايد:
»و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها. «
يعنى: قسم به نفس ناطقه انسان، و قسم به آن خداوندى كه آن را اين چنين مرتب آفريد و اعضايش رامنظم ساخت و قوايش را تعديل نمود.الشمس، (سوره 91)، آيه 7- 10.
و از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه فرمودند:
»من عرف نفسه فقد عرف ربه«
يعنى: «هر كه شناخت نفس خود را پس مىشناسد پروردگار خود را«بحار الانوار، ج 2، ص 32، ح 23 . (22)
و معلوم است كه: شناختن اين بدن جسمانى كه امرى استسهل و آسان، چندانمدخليتى(ارتباطی) در معرفت پروردگار ندارد.
و از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مروى است كه فرمودند:
»خلق الانسان ذا نفس ناطقه« تصنيف غرر الحكم و درر الكلم ص 231
يعنى: «انسان خلق كرده شد صاحب نفسى كه به سبب آن ادراك معقولات مىكند« .
حقيقت و ماهيت آدمى
چون كه دانستى كه: هر كسى مركب است از نفس و بدن، پس بدان كه حقيقتآدمى و آنچه به سبب آن بر ساير حيوانات ترجيح دارد همان «نفس» است كه از جنسملائكه مقدسه است.و «بدن» امرى است عاريت، و حكم مركب از براى نفس دارد،كه بدان مركب سوار شده و از عالم اصلى و موطن حقيقى به اين دنيا آمده، تا از براىخود تجارتى كند و سودى اندوزد، و خود را به انواع كمالات بيارايد، و اكتسابصفات حميده و اخلاق پسنديده نمايد، و باز مراجعتبه وطن خود نمايد.يا هر بدنىحكم شهرى را دارد آفرينش، كه پادشاه كشور هستى كه حضرتآفريدگار است، هر بدنى را اقطاعروحى(بخشيدن چيزى به كسى جهت استفاده) كه از زادگاه عالم تجرد است مقرر فرمودهتا از منافع و مداخل آن شهر تهيه خود را ديده، و مسافرت به عالم قدس كند و سزاوارخلوتخانه انس گردد. و در اين بدن شريك استبا ساير حيوانات، زيرا كه هر حيوانى رانيز بدنى است محسوس و مشاهد، مركب از دست، پا، چشم، گوش، سر، سينه و سايراعضاء.به اين سبب بر هيچ حيوانى فضيلتى ندارد، و آنچه باعث افضليت آدمى بر سايرحيوانات مىشود آن جزء ديگر است، كه «نفس ناطقه» باشد كه حيوانات ديگر را اينجزء نيست.
و بدان كه بدن، امرى است فانى و بىبقاء كه بعد از مردن از هم ريخته مىشود، واجزاى آن از يكديگر متفرق مىگردد و خراب مىشود، تا باز وقتى كه به امر پروردگار - تعالى - اجزاء آن مجتمع شود، و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده كرده شود.
اما «نفس» ، امرى استباقى، كه اصلا و مطلقا از براى آن فنائى نيست، و بعد ازمفارقت آن از اين بدن و خرابى تن، از براى آن خرابى و فنائى نيست و نخواهد بود.واز اين روست كه خداوند - سبحانه - مىفرمايد:
»و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون« آل عمران، (سوره 3)، آيه 169.
يعنى:
»گمان نكنى كه آن كسانى كه در راه خدا كشته شدند و جان خود را درباختند مردههستند، بلكه ايشان زندهاند نزد پروردگارشان و روزى داده مىشوند . «
و ديگر مىفرمايد:
»ارجعى الى ربك«.فجر، (سوره 89)، آيه 28
يعنى: «اى نفس، رجوع و بازگشت كن بهنزد پروردگار خود همچنانكه در اول از نزد او - سبحانه - آمدى .
و نيز از اين روست كه پيغمبر خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - در روز بدر به شهداى بدر ندا مىفرمود:
»هل وجدتم ما وعد ربكم حقا «
يعنى: «اى كشته شدگان در راهخدا! آيا آنچه را كه پروردگار شما به شما وعده داده بود حق و راستيافتيد؟«.
آنگاهبعضى از اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ايشان مردهاند چگونه آواز مىدهى ايشانرا؟
حضرت فرمود: «انهم اسمع منكم.بحار الانوار، ج 6، ص 207«
يعنى: «ايشان از شما شنواترند و فهم و ادراك ايشان الآن از شما بيشتر است« .
و ظاهر است كه شنيدن ايشان در آن وقت نه به همان بدنى بود كه در صحراى بدرافتاده بود، بلكه به نفس مجرده باقيه بود.