در بيان بعضى مقدمات نافعه، از بيان حالات نفس و منفعت فضايل اخلاق و مضرت رذايل آن :

شناختن نفس مقدمه شناختن خدا

بدان كه كليد سعادت دو جهانى، شناختن نفس خويشتن است، زيرا كه شناختن آدمى‏خويش را اعانت‏بر شناختن آفريدگار خود مى‏نمايد.چنانكه حق - تعالى - مى‏فرمايد: سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق«‏

يعنى: «زود باشد كه‏بنمائيم به ايشان آثار قدرت كامله خود را در عالم و در نفسهاى ايشان، تا معلوم شودايشان را كه اوست پروردگار حق ثابت «فصلت (سوره 41)، آيه 53.

و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - منقول است كه: «من عرف نفسه فقدعرف ربه‏» يعنى: «هر كه بشناسد نفس خود را پس به تحقيق كه بشناسد پروردگار خودرا«‏ .

و خود اين ظاهر و روشن است كه: هر كه خود را نتواند بشناسد به شناخت ديگرى چون تواند رسيد، زيرا كه هيچ چيز به تو نزديك‏تر از تو نيست، چون خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى؟

تو كه در علم خود زبون(عاجزوناتوان) باشى عارف كردگار چون باشى

تاثير شناختن نفس در تهذيب اخلاق

و نيز شناختن خود، موجب شوق به تحصيل كمالات و تهذيب اخلاق و باعث‏سعى در دفع رذائل مى‏گردد، زيرا كه آدمى بعد از آنكه حقيقت‏خود را شناخت ودانست كه: حقيقت او جوهرى‏ است از عالم ملكوت كه به اين عالم جسمانى‏آمده باشد، كه به اين فكر افتد كه: چنين جوهرى شريف را عبث و بى‏فايده به اين عالم‏نفرستاده‏اند، واين گوهر قيمتى را به بازيچه در صندوقچه بدن ننهاده‏اند، و بدين سبب‏در صدد تحصيل فوائد تعلق نفس به بدن بر مى‏آيد، و خود را به تدريج‏به سر منزل‏شريفى كه بايد مى‏رساند.

و گاه است كه گوئى: من خود را شناخته‏ام، و به حقيقت‏خود رسيده‏ام.زنهار زنهار،كه اين نيست مگر از بى‏خبرى و بى‏خردى.عزيز من چنين شناختن را كليد سعادت‏نشايد، و اين شناسائى ترا به جائى نرساند، كه ساير حيوانات نيز با تو در اين شناختن‏شريك‏اند، و آنها نيز خود را چنين شناسند.زيرا كه: تو از ظاهر خود نشناسى مگر سر وروى و دست و پاى و چشم و گوش و پوست و گوشت، و از باطن خود ندانى مگر اين‏قدر كه چون گرسنه شوى غذا طلبى، و چون بر كسى خشمناك شوى در صدد انتقام‏برآئى، و چون شهوت بر تو غلبه كند مقاربت‏خواهش نمائى و امثال اينها، و همه‏حيوانات با تو در اينها برابرند.

پس هرگاه حقيقت تو همين باشد از چه راه بر سباع(درنده گان)و بهائم‏(چهارپایان)، مفاخرت‏مى‏كنى؟ و به چه سبب خود را نيز از آنها بهتر مى‏دانى؟ و اگر تو همين باشى به چه سبب‏خداوند عالم ترا بر ساير مخلوقات ترجيح داده و فرموده:

»و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا«

يعنى: «ما تفضيل داديم فرزندان آدم را بر بسيارى از مخلوقات خو د. « اسراء، (سوره 17)، آيه 70.

و حال اينكه در اين صفات و عوارض، بسيارى از حيوانات بر تو ترجيح دارند.

پس بايد كه: حقيقت‏خود را طلب كنى تا خود چه چيزى، و چه كسى، و از كجاآمده‏اى، و به كجا خواهى رفت.و به اين منزلگاه روزى چند به چه كار آمده‏اى، تو رابراى چه آفريده‏اند.و اين اعضا و جوارح را به چه سبب به تو داده‏اند، و زمام قدرت واختيار را به چه جهت در كف تو نهاده‏اند.

و بدانى كه: سعادت تو چيست، و از چيست، و هلاكت تو چيست.

و بدانى كه: اين صفات و ملكاتى كه در تو جمع شده است‏بعضى از آنها صفات‏بهايم‏اند، و برخى صفات سباع و درندگان، و بعضى صفات شياطين، و پاره‏اى صفات‏ملائكه و فرشتگان.

و بشناسى كه: كدام يك از اين صفات، شايسته و سزاوار حقيقت تو است، و باعث‏نجات و سعادت تو، تا در استحكام آن بكوشى.و كدام يك عاريت‏اند و موجب خذلان‏و شقاوت، تا در ازاله(برطرف کردن) آن سعى نمائى.

و بالجمله آنچه در آغاز كار و ابتداى طلب، بر طلب سعادت و رستگارى لازم‏است آن است كه: سعى در شناختن خود، و پى‏بردن به حقيقت‏خود نمايد، كه بدون آن‏به سر منزل مقصود نتوان رسيد.

تركيب انسان از جسم و نفس

اگر خواهى خود را بشناسى، بدان كه: هر كسى را از دو چيز آفريده‏اند: يكى اين بدن‏ظاهر، كه آن را تن گويند، و مركب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى وغير اينها.و آن از جنس مخلوقات همين عالم محسوس است، كه عالم جسمانيات‏است.و اصل آن مركب از عناصر چهارگانه است كه «خاك، آب، باد و آتش‏» است، وآن را به همين چشم ظاهرى مى‏توان ديد.

و يكى ديگر «نفس‏» است كه آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند، و آن‏جوهرى است مجرد از عالم ملكوت، و گوهرى ست‏بس عزيز از جنس فرشتگان و عقول قادسيه(مراد همان «عقول ده‏گانه‏» بنابر نظريه فلاسفه «مشاء» و «عقول‏» انوار بى‏شمار بنابر نظريه حكماء اشراق‏مى‏باشد) و درى است‏بس گرانمايه از سنخ مجردات، كه خداى - تعالى - به‏جهت مصالحى چند - كه شمه‏اى از آن مذكور خواهد شد - به قدرت كامله خود ربطى‏ميان آن و اين بدن ظاهرى قرار داده و او را مقيد به قيد علاقه اين بدن و محبوس درزندان تن نموده، تا وقتى معين و اجلى موعود، كه قطع علاقه نفس از بدن مى‏شودرجوع به عالم خود مى‏كند.

و اين نفس را به چشم ظاهر نتوان ديد بلكه ديده نمى‏شود مگر به بصيرت باطنيه.وهر گاه حديث نفس يا روح، يا جان، يا دل، يا عقل مذكور شد همين جزء اراده مى‏شود،بلكه هرگاه انسان و آدم نيز گفته شود، به غير از اين، چيز ديگر مراد نيست، زيرا - چنانكه مذكور خواهد شد - حقيقت انسان و آدمى همين است.

پس بدن، آلتى است از نفس كه بايد به آن حالت‏به امورى چند كه مامور است قيام‏نمايد.

و بدان كه: شناختن حقيقت «بدن‏» ، امرى است‏سهل و آسان، زيرا دانستى كه آن ازجنس ماديات است و شناخت‏حقايق ماديات، چندان صعوبتى(سختی) ندارد.و اما «نفس‏» ، چون كه از جنس مجردات است‏به حقيقت او رسيدن و او را به كنه، شناختن در اين‏عالم ميسر نيست، - رو مجرد شو مجرد را ببين - و از اين جهت‏بود كه بعد از آنكه‏حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - شرح حقيقت او را خواستند حضرت بيان‏نفرمود، خطاب رسيد كه:

‏» و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربی« اسراء، (سوره (17)، آيه 85

يعنى: «از تو از حقيقت روح سئوال‏مى‏كنند، بگو كه «روح‏» از امور پروردگار است و از عالم امر(عالم مجردات) است«‏ .

و بيش از اين رخصت نيافت كه بيان كند.

بلى هر گاه نفس انسانى خود را كامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از براى آن مى‏تواند شد كه آن را بشناسد.بلكه هر گاه در اين عالم نيز كسى نفس‏خود را كامل نموده باشد و بخواهد به سر حد كمال برساند و علاقه او از بدن كم شود،دور نيست كه تواند فى الجمله معرفت‏به نفس بهم رساند.

راه شناختن نفس

بدان كه: آنچه گفتم آدمى را غير از همين بدن مادى و صورت حسى، جزوى ديگرهست مجرد(غیر مادی)، كه آن را «نفس‏» مى‏گويند، اگر چه فهميدن و دانستن آن صعوبت داردوليكن هر گاه كسى به نظر تحقيق، تامل كند اين مطلب بر او ظاهر و روشن مى‏شود،زيرا كه: هر كه ساحت دل خود را از غبار عالم طبيعت پاك كند و علايق و شهوات‏حيوانيت را اندكى از خود دور نمايد و آئينه دل را از زنگ كدورات اين عالم‏فى الجمله جلائلى(پاک) دهد و گاه گاهى در دل را بر روى اغيار نابكار ببندد و با محبوب‏حقيقى خلوتى نمايد و با حضور قلب، متوجه به عالم انوار شود و با نيت‏خالص مشغول‏به مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهى تفكر در عجايب ملك(عالم ماده) و ملكوت‏(عالم مجردات)جمال و جبروت‏ قادر ذو الجلال كند، البته از براى او حالتى نورانى و بهجتى‏ عقلى حاصل مى‏شود كه به سبب آن يقين مى‏كند كه‏ذات او از اين عالم جسمانى نيست، بلكه از عالم ديگر است.

و راهى ديگر كه به سبب آن بتوان دانست كه آدمى را غير از اين بدن، جزئى ديگراست كه از جنس بدن نيست، «خواب‏» است، كه در خواب، راه حواس بسته شود و بدن‏از حركت‏بازماند و چشم از ديدن، و گوش از شنيدن بسته، و تن در گوشه‏اى ساكن وبى‏حس شود و با وجود اين، در آن وقت آدمى در آفاق و اطراف عالم مشغول‏سير كردن باشد و با اصناف خلايق در گفتن و شنودن.بلكه اگر نفس را فى الجمله صفائى‏باشد در عالم ملكوت راه يابد، و از آنجا امور آينده را ببيند و بشناسد و بر مغيبات(غیبها)،مطلع شود، به نوعى كه هرگز در بيدارى و در وقتى كه اين بدن در نهايت هوشيارى است‏نتواند بدان رسيد.

و راه ديگر آنكه: آدمى را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است، و با آنهاپى مى‏برد به حقايق اشياء و مى‏فهمد امورى چند را كه نه از اين عالم است و نه مى‏داندكه از كجا اين امور داخل قلب او شده و از كجا فهميده و دانسته.بلكه گاه است كه: دريك لحظه، فكر او از مشرق به مغرب و از «ثرى‏» (خاک و زمین)تا «ثريا» (آسمان)رود، با آنكه تن او در عالم‏خاك محبوس و ايستاده.

و بالجمله اين مطلب امرى است كه بر هر كه اندكى تامل نمايد، مخفى و پوشيده‏نمى‏ماند.و در كتاب الهى و اخبار ائمه معصومين در مقامات متعدده اشاره به آن شده،مثل قول خداى - تعالى - كه خطاب به سيد رسل مى‏فرمايد:

»قل الروح من امر ربى«‏ اسراء (سوره 17) آيه 85.

يعنى: «بگو در جواب كسانى كه سؤال مى‏كنند از تو ازحقيقت روح انسان، كه: «روح‏» از جمله كارهاى الهى است و از عالم امر است‏.«

»الا له الخلق و الامر « اعراف (سوره 7)، آيه 54

يعنى: » عالم امر، خدا را است، و عالم خلق خدا را . «

هر چه به مساحت و «كميت‏» در آيد آن را «عالم خلق‏» گويند و روح انسانى چون مجرد است آن را مقدار و كميت نباشد.

و ديگر مى‏فرمايد:

»يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية‏. «

يعنى: اى نفس قدسى مطمئن و آرام يافته! به ياد خدا به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو ازاو خشنودى و هم او از خشنود است.فجر، (سوره 89)، آيه 27 و 28

و ديگر مى‏فرمايد:

»و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها. «

يعنى: قسم به نفس ناطقه انسان، و قسم به آن خداوندى كه آن را اين چنين مرتب آفريد و اعضايش رامنظم ساخت و قوايش را تعديل نمود.الشمس، (سوره 91)، آيه 7- 10.

و از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مروى است كه فرمودند:

»من عرف نفسه فقد عرف ربه«‏

يعنى: «هر كه شناخت نفس خود را پس مى‏شناسد پروردگار خود را«بحار الانوار، ج 2، ص 32، ح 23 . (22)

و معلوم است كه: شناختن اين بدن جسمانى كه امرى است‏سهل و آسان، چندان‏مدخليتى(ارتباطی) در معرفت پروردگار ندارد.

و از حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مروى است كه فرمودند:

»خلق الانسان ذا نفس ناطقه« تصنيف غرر الحكم و درر الكلم ص 231

يعنى: «انسان خلق كرده شد صاحب نفسى كه به سبب آن ادراك معقولات مى‏كند« .

حقيقت و ماهيت آدمى

چون كه دانستى كه: هر كسى مركب است از نفس و بدن، پس بدان كه حقيقت‏آدمى و آنچه به سبب آن بر ساير حيوانات ترجيح دارد همان «نفس‏» است كه از جنس‏ملائكه مقدسه است.و «بدن‏» امرى است عاريت، و حكم مركب از براى نفس دارد،كه بدان مركب سوار شده و از عالم اصلى و موطن حقيقى به اين دنيا آمده، تا از براى‏خود تجارتى كند و سودى اندوزد، و خود را به انواع كمالات بيارايد، و اكتساب‏صفات حميده و اخلاق پسنديده نمايد، و باز مراجعت‏به وطن خود نمايد.يا هر بدنى‏حكم شهرى را دارد آفرينش، كه پادشاه كشور هستى كه حضرت‏آفريدگار است، هر بدنى را اقطاع‏روحى(بخشيدن چيزى به كسى جهت استفاده) كه از زادگاه عالم تجرد است مقرر فرموده‏تا از منافع و مداخل آن شهر تهيه خود را ديده، و مسافرت به عالم قدس كند و سزاوارخلوتخانه انس گردد. و در اين بدن شريك است‏با ساير حيوانات، زيرا كه هر حيوانى رانيز بدنى است محسوس و مشاهد، مركب از دست، پا، چشم، گوش، سر، سينه و سايراعضاء.به اين سبب بر هيچ حيوانى فضيلتى ندارد، و آنچه باعث افضليت آدمى بر سايرحيوانات مى‏شود آن جزء ديگر است، كه «نفس ناطقه‏» باشد كه حيوانات ديگر را اين‏جزء نيست.

و بدان كه بدن، امرى است فانى و بى‏بقاء كه بعد از مردن از هم ريخته مى‏شود، واجزاى آن از يكديگر متفرق مى‏گردد و خراب مى‏شود، تا باز وقتى كه به امر پروردگار - تعالى - اجزاء آن مجتمع شود، و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده كرده شود.

اما «نفس‏» ، امرى است‏باقى، كه اصلا و مطلقا از براى آن فنائى نيست، و بعد ازمفارقت آن از اين بدن و خرابى تن، از براى آن خرابى و فنائى نيست و نخواهد بود.واز اين روست كه خداوند - سبحانه - مى‏فرمايد:

»و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون«‏ آل عمران، (سوره 3)، آيه 169.

يعنى:

»گمان نكنى كه آن كسانى كه در راه خدا كشته شدند و جان خود را درباختند مرده‏هستند، بلكه ايشان زنده‏اند نزد پروردگارشان و روزى داده مى‏شوند . «

و ديگر مى‏فرمايد:

»ارجعى الى ربك«‏.فجر، (سوره 89)، آيه 28

يعنى: «اى نفس، رجوع و بازگشت كن به‏نزد پروردگار خود همچنانكه در اول از نزد او - سبحانه - آمدى‏ .

و نيز از اين روست كه پيغمبر خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - در روز بدر به شهداى بدر ندا مى‏فرمود:

»هل وجدتم ما وعد ربكم حقا «

يعنى: «اى كشته شدگان در راه‏خدا! آيا آنچه را كه پروردگار شما به شما وعده داده بود حق و راست‏يافتيد؟«.

آنگاه‏بعضى از اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ايشان مرده‏اند چگونه آواز مى‏دهى ايشان‏را؟

حضرت فرمود: «انهم اسمع منكم‏.بحار الانوار، ج 6، ص 207«

يعنى: «ايشان از شما شنواترند و فهم و ادراك ايشان الآن از شما بيشتر است«‏ .

و ظاهر است كه شنيدن ايشان در آن وقت نه به همان بدنى بود كه در صحراى بدرافتاده بود، بلكه به نفس مجرده باقيه بود.