یاغیان شکست خورده اما مردمی پیروز
در این پست مطلب ارسالی یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ را برای شما آماده کردم ، داستانش برام جالب بود ، فکر می کنم برای شما هم جالب باشه. در مورد صحت آن نیز من زیاد اطلاعات ندارم ، اما شنیده های زیادی از یاغی ها دارم که همین دلیل موجب باور بیشتر این داستان میشه. ( میتونید از بزرگترا سوال کنید )
یاغیان شکست خورده اما مردمی پیروز
درسالهایی که ایران با ورود شوروی نا آرام بود عده ایی یاغی به شهرها وروستاها رفته وآنجا راغارت می کردند یکی از روستاهایی که مورد حمله یاغیان قرارگرفت روستای کارمزد بود اما کارمزدیها با همکاری واتحاد وغیرت محلی واستفاده از تدبیر متجاوزان یاغی را ازمحل رانددند وپای آنها را برای همیشه ازسرزمین کارمزد قطع کردند روزیکه آفتاب ازآسمان کارمزد غروب کرد وماه در ظلمت شب،خودش رابه مردم محل نشان داد دو نفر بعد از آسیاب کردن گندم ازمسیر قبرستان به سمت منزل بر می گشتند عده ای را درقسمت شرقی قبرستانِ وسط محل دیدند این دو به گمان اینکه آنها مردگان زنده شده از قبر هستند درحالی که ترس تمام وجودشان را فراگرفته بود با سرعت ازآنجا گذشتند و نفس نفس زنان به منزل رسیدند پدر ومادر وقتی اضطراب وپریشانی آنها را دیدند پرسیدند چه شده؟چه دیده اید؟چرا نفس نفس میزنید؟آیا برای شما مزاحمتی ایجاد کردند؟یا حیوانی بر سر راهتان قرار گرفت؟نکند ازسیاهی وظلمت شب وحشت زده شده اید؟
فرزندان ازترس زیادهر چه سعی کردند حرفی بزنند نتوانستند! بعد از آنکه مادر آبی به آنها داد وپدر دستی به صورتشان کشید گفتند مرده ها زنده شدند ما دیدیم مرده ها زنده شده اند دورهم نشسته باهم حرف می زدند پدر که از تجربه دنیا اندوخته ای داشت ومادر که می دانست مردگان جز درپیشگاه خالق دانا وتوانا زنده نخواهند شد بی آنکه فرزندان را سرزنش کنند یا آنان را خیالاتی بدانند به آنها دلداری دادند به حدس قوی گفتند اینها همان یاغیان از خدا بی خبر هستند که ازآشفتگی مملکت بلای جان مردم شهر وروستا شده اند تا به غارت وچپاول بپردازند باید بدون آنکه وقتی از دست برود دیگران را از این موضوع با خبر سازیم هنوز چند قدمی ازحیاط خانه دور نشده بودند که صدای شیون وفریاد کمک از قسمت بالای محل به گوش رسید با خود گفتند ایکاش بچه ها از ترس صدایشان بند نمی آمد زودتر سخن می گفتند تا ما جلوی واقعه را قبل از وقوع می گرفتیم ولی دیگر کار از کار گذشته بود!
یاغیان با تهدید یکی از اهالی کارمزد سراغ شخصی را که از قبل نشان کرده بودند گرفتند او از ترس یاغیان جا وخانه آن شخص را به ِآنها نشان داد یاغیان با ورود به منزل از او خواستند باید تمام سکه هایی را که ذخیره کرده ای به ما بدهی در غیر این صورت هم تو وهم اهل خانه ات را خواهیم کشت باشنیدن این سخن (که شمارا خواهیم کشت) اهل خانه صدای شیونشان بلند شد بعد از آنکه مردم به ماجرای گروگان گیری یاغیان پی بردند دسته دسته به سوی آن خانه ایی که یاغیان ،اهل خانه را گروگان گرفته بودند حرکت کردند....
انشاءالله جناب راوی ادامه این داستان را برای ما ارسال خواهند کرد